تبليغاتX
پرواز را به خاطر بسپار
پرواز را به خاطر بسپار

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم؟

زندگی در چشمش ************* مثل یک شب پره بود ************ مثل یک شب پره ی کوچک و ناز ************ که همه غرق نیاز*********** توی شبهای زمستان دراز********** سر به سینه ی یخ پنجره برد *********** و با سوز و گداز*********** جان به حق تسلیم کرد*********** ...########### شاعر نیستم...اما حسش هست...کوتاهی شعرهایم را به بلندی و عظمت روحتان ببخشید!!!#########
نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 0:9 توسط آرزو| |

سلام

حالا که بعد از چند ماه بازگشتم با کلی درس از کلی اشتباه دیگر خبری از

آن همه ازدحام عشاق در کلبه ی بی نورم نیست...

روزگاری روزی ۳ بار می آمدند تا نامه ی بعدی را بخوانند

اما دیگر خبری از نامه نیست

نمی خواهم باشد

از مخاطب نامه ها هم...

لیاقت میخواست که او نداشت

شور میخواست که او نداشت

و من...

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من دیگر آنقدر بزرگ شده ام که فرق یار نو و یار کهن را بشناسم

آنقدر بزرگ شده ام که نغمه ی زاغ و غزل های مرغ عشق برایم فرق داشته باشد

من آنقدر می فهمم که بدانم او که می گوید دوستت ندارم تا نشکنم

بیشتر از او که می ماند تا خودش نشکند دوستم دارد...

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 14:10 توسط آرزو| |

مجنون همیشه مرد نیست

هیچ کس خبر ندارد

که مجنون گاهی

دخترکی تنهاست

که زمانی لیلی کسی بود

...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 20:29 توسط آرزو| |

نگه دگر به سوی من چه می کنی؟

چو در بر رقیب من نشسته ای

...

شهر تمام مدت دارد زیر باران نفس می کشد

دشب هم شب تمام مدت زیر باران خوابید

ثبت نام بهترین بهانه بود که زیر باران بزنم بیرون و یاد تو را نفس بکشم

بعد از رفتنت من تمام مدت باریدم

حالا توی کافی نت هوا گرم گرم است

من دارم از سرما یخ می زنم

تو که رفتی من دیگر هیچوقت گرم نشدم

دلیلش بماند با خودت...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390ساعت 11:33 توسط آرزو| |

این که کداممان عوض شده ایم

اصلا مهم نیست...

لحظه ها در گذرند

و در این میان

عشق است که یتیم مانده!!!

نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390ساعت 17:51 توسط آرزو| |

پشت همین چراغ قرمز بود که اعتراف کردم که:

دوستت دارم!!!

تا هرجا مجبور شدی کمی مکث کنی

یاد عشقمان بیفتی

چه  میدانستم

قرار است

بعد از من

تمام چراغ های زندگی ات سبز شود...

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 12:14 توسط آرزو| |

ما که با هم این حرف ها را نداشتیم

می توانستی هر زمانی که خواستی برگردی

و قصه ای عاشقانه ببافی

برای هردومان ساده

برای هردومان کافی...

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390ساعت 10:57 توسط آرزو| |

سکوت می کنم به احترام همه ی شما که در نبودنم آمدید و بودنم را ژاس داشتید....
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 19:24 توسط آرزو| |

سکوت اشتباه نمی کند

انگار الهامی آسمانی به من گفته است صبور باشم تا آینده ای شاید دور و من این گونه

می کنم تا فرمان بعد...

"گیرم که خلق را به فریبت فریفتی

با دست انتقام طبیعت چه می کنی؟"

این را دوستی برایم اس ام اس کرده بود تا برای بی وفایی که همیشه در نامه هایم از

او می گویم ،بنویسم ! اما من این را شب ها برای خودم تکرار می کنم که آویزه ای

شود از مروارید در گوش رویاهایی که شاید گاهی راه راست را فراموش می کند.

دیگر ملالی نیست جز نداشتنت،نخواستنت،راندنت،باختنت،رفتنت،نماندنت، با او و

هزاران اوی دیگر بودنت،بدون مکث،پاسخ منفی دادنت...

و عشقی نیست،جز عشق به چشمان ناز تا ابد سیاهت،این را برایت نوشته بودم، باز

هم می نویسم:

هر ستاره شبی ست که از تو دورم...آسمان چه پر ستاره است!!!

***

کسی که بیشتر از تمام دوستت دارم های دنیا دوستت دارد...

"ادامه دارد...!!!"

نوشته شده در جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 14:23 توسط آرزو| |

با من که حرف نمی زنی اما سلام:

 چقدر نفس نفس زدم تا تو را در گوشه ی دنج یک روز بهشتی یافتم و چقدر آرام و با نرمش و بی نفس

زدن دستم را ، واژه های سرگردانم را ،دلم را پس زدی

ستاره!

می پرستمت!

 این واژه طعمش پر از عود روشن کردن است.

 هوست کرده ام!

تو مال چهار فصلی اما هیچ فصلی نمی شود پیدایت کرد.

 خبر جدید:

 او که در رویاهای من بود برای همیشه در رویاهای من ماند و از آن جلوتر نیامد و او که در عالم واقعیت مرا

 می خواست مرا از رویاهایش بیرون کشید و تا کنار سفره ی پاسخ مثبت رفت!

 من باختم...

و او برد!

آدم رویاهای او ، حقیقت را و حقیقت ، آدم رویاهای مرا شکست داد.

تیم احساس من به یک نفر باخت و او هیچ یک از یازده عضو تیم رویاهای مرا پسند نکرد!

او یک نفر را می خواست و همان را به دست آورد!

این عدالت است یا بی عدالتی؟؟؟

 قضاوتش به عهده ی کسانی ست که می توانند بین عشق و قسمت و حقیقت دیوار بکشند.

 "ادامه دارد...؟؟؟!"

 می خوام شکایت بکنم از تو به چشمای خودم

 که از روی دیوونگی یکدفعه عاشقت شدم

نوشته شده در دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 13:51 توسط آرزو| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ